شاه پسر93

متن مرتبط با «ماهگی» در سایت شاه پسر93 نوشته شده است

97/01/04تا97/02/04 سه سال و ده ماهگی شاه پسرم

  • نیلوبلاگ

    97/01/04تا97/02/04 سه سال و ده ماهگی شاه پسرم + نوشته شده در پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۱:۱۵ ب.ظ توسط مامان شاه پسر  |  ...

    ادامه مطلب
  • 96/10/04تا96/11/04سه سال و هفت ماهگی شاه پسرم

  • نیلوبلاگ

    4دی تا 4بهمن یه روزدیگه توی گلخونه یه دوست دیگه باران جون دخترخاله ی النا xa0 بازم کلبه ستاره ها بعداز بیمه کردن خونه فقط شن بازی دوست داشتی یه عروسک پاندا داشته باشی برات خریدم با جعبه آبمیوه یخچال...

    ادامه مطلب
  • 96/11/04تا96/12/04سه سال و هشت ماهگی شاه پسرم

  • نیلوبلاگ

    به همراه مامان جونینا و خانواده ی دایی جون رفتیم شمال ویلای دایی بابا.خیلی خوش گذشت ماسوله xa0 ازشمال که برگشتیم فرداش یه عالمه برف بارید هورااااااااا دوباره بعداز دوهفته رفتیم شمال آخه جشن پسردا...

    ادامه مطلب
  • 96/12/04تا96/01/04 سه سال و نه ماهگی پسرگلم

  • نیلوبلاگ

    موهات خیلی بلندشده بود به قول خودت شکل آدم فضایی درستت کردم وسطای اسفند به مناسبت روز وکیل واسه همه وکلای کرج ج...

    ادامه مطلب
  • 96/05/04تا96/06/04سه سال و دو ماهگی پسرگلم

  • نیلوبلاگ

    کم کم تابستون تموم میشه منم ازفرصتها استفاده میکنم وشاه پسرمو به طبیعت وبیرون میبرم تا حسابی بازی کنه و بهش خوش بگذره در بازار طاها عاشق خوردن فلافل در محل ابرازعلاقه طاهاجون به مامانی درحال رفتن خونه مامان جون این گوزن رو خاله جون برات خرید خیلی دوست داشتی طاها درحال خوردن بیسگوییت سلامت و شربت آلبالو که خیلی دوست داره یک روز زیبا در پارک چهارراه طالقانی طاهاجون درحال چیدن پازل تولد 33 سالگی بابایی روز25مرداد96 کاردستی های طاهاجون به کمک مامانی و شبکه پویا طاهاجون توی حیاط ...

    ادامه مطلب
  • 96/06/04تا96/07/04سه سال و سه ماهگی شاه پسر

  • نیلوبلاگ

    با گوزنت حسابی سرگرم میشدی با مترو رفتیم خونه باباجون واسه عید قربان دایی جون هم شب بهمراه رزاجون و زندایی اومدن 18شهریور عید قربان بود امسال شاه پسرم به همراه باباجون برای خرید گوسفند رفته بود وبه قول خودش یه گوسفند خوشگل خریده بود xa0 xa0آخرای تابستون بود باباجون رفته بود مسافرت به شهرخودش ماهم یه شب به همراه ریحانه اینا رفتیم پارک جمعه آخر شهریور هم با خاله و مامان جون رفتیم امامزاده داوود خیلی خوش گذشت به شهربازی امامزاده داوود هم رفتیم وسوارماشین برقی و اسب شدیم باشروع پای...

    ادامه مطلب
  • 96/07/04تا96/08/04سه سال و چهارماهگی پسرگلم

  • نیلوبلاگ

    کم کم آماده شدیم برای ایام تاسوا و عاشورا.برات لباس مشکی و زنجیر و شلوار لی خریدم زنجیرتو دوست داشتی روز تاسوا رفتیم خونه بابا جون.رزااینا هم اومدن باهم به پارک رفتیم شب هم با دایی جون به امامزاده طاهر رفتیم روزعاشورا بعدازظهرعاشورا رزا اومد خونه ما وبعدازاینکه خوابیدین و بیدار شدین باهم کلی بازی کردین شب دایی و زندایی اومدن و رزارو بردن کتابخونی رو دوست داشتی واسه همین از کتابخونه برات کتاب میگرفتم این پتوی سیسمونیته چون چندبار شمال رفتنی بردیمش بهش میگی پتوی شمال خیلی دوست دا...

    ادامه مطلب
  • 96/08/04تا96/09/04سه سال و پنج ماهگی شاه پسرم

  • نیلوبلاگ

    یک روز خوب توی کتابخونه رفته بودی با بابایی نون بخری ولی چون ظهرنخوابیده بودی اونجا خوابت برد یه روز رفتیم فردیس که واسه مامان لباس بخریم تو و بابایی هم رفته بودین اسباب بازی فروشی واین نیسان رو برات خریده بودین شب اربعین 96 بابایی رفته بود خونه همکارش حلیم پزان راستی یادم رفت بگم بابایی از 1 آبان روزکارشده 19 آبان 96 تولد36سالگی دایی جون اینم دوست طاهاجون النا خانم دخمل همسایه بالایی امشب یعنی23آبان حرف خ رو تونستی برای اولین بار تلفظ کنی قبلا به خاله میگفتی حاله الان دیگه میگی خاله...

    ادامه مطلب
  • 96/09/04تا96/10/04سه سال و شش ماهگی گل پسرم

  • نیلوبلاگ

    10آذر96 یه روز جمعه بود که دوباره با مامان جون و خاله رفتیم نمایشگاه گل ,مامانی چندتا گل کوچولو خریدم ,بعدش هم سرخاک باباحاجی و دایی علی رفتیم باباعلی ازت روی اسب هایی که توو بلوار بود عکس گرفت +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ساعتxa0۷:۴۵ ب.ظ  توسطxa0مامان شاه پسرxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • 96/02/04تا96/03/04 دوسال و یازده ماهگی شاه پسرم

  • نیلوبلاگ

    این ماه نوشتنش برام سخته............ کارهای خونه تکونی و خرید لوازم خونه تموم شد وهرهفته به خونهمامان جون و بعد باباحاجی میرفتیم اما یه روز شنیدیم باباحاجی بیمارستانه وقتی رفتیم عیادتش متوجه شدیم سکته کرده و سمت چپ بدنش بی حس شده خیلی براش غصه خوردیم. یه هفته ای گذشت تا اینکه شنیدیم پدر زن عمو به رح...

    ادامه مطلب
  • 96/03/04تا96/04/04 دوسال و دوازده ماهگی پسرم.سه سال تمام

  • نیلوبلاگ

    مراسم باباحاجی تموم شده بود6خرداد ماه رمضان شروع شد این ماه تقریبا چیزی برای نوشتن ندارمیه جمعه بردمت پارک به یاد بچگیهام تورو سوار چرخ و فلک کردم یه شب هم بابایی از سرکار زود اومد و مارو به همون پارک برد بازم سوار چرخ و فلک شدی هیجان داشتی اینروزا زیاد دل و دماغ عکس انداختن ندارم کم کم تولد 3سالگ...

    ادامه مطلب
  • 96/04/04تا96/05/04 سه سال و یک ماهگی شاه پسرم

  • نیلوبلاگ

    روز عید فطر رسید برات کیک خریدیم و بردیم خونه مامان جون بابایی هم سه روزی تعطیل بود.بعدش رفتیم خونه باباحاجی چون اولینعیدش بود و خیلی مهمون براشون اومد شام به همراه خاله و بابایی رفتیم بیرون آخرشب هم رفتیم خونه شب موقع خواب متوجه شدم دستبند طلات توی دستت نبود خیلی به هم ریختم آخه اونو دایی جون و...

    ادامه مطلب
  • 95/10/04تا95/11/04 دوسال و هفت ماهگی پسرگلم

  • نیلوبلاگ

    ازشمال که برگشتیم دوروزم خونه مامان جون موندیم توخونه با باباجون و خاله دنبال بازی میکردی و بهت خوش میگذشتxa0این روزا فقط دوست داری بازی کنی حرفای جدید هم یادگرفتی خیلی قشنگxa0 صحبت میکنی با کتابا و مداد رنگیات مشغول میشی با ماشینات خیلی بازی میکنی با مغازه و خوراکی خریدن هم آشنا شدی جدیدا دیگه شیر خوب ...

    ادامه مطلب
  • 95/11/04تا95/12/04دوسال و هشت ماهگی گل پسرم طاهاجون

  • نیلوبلاگ

    بهمن ماه قشنگی بود یکی از قشنگیاش باریدن چند باره ی برف بود. تواین ماه بازی قایم باشک رو خیلی دوست داشتی وهمش میرفتیتوی کمدت درم میبستی 8 ام بهمن مهمون سرزده ازشمال داشتیم پدرجون و مادرجون اومده بودن هوا بارونی بود انقد بازی و شیطونی کرده بودی که رفته بودی اتاقت و روی قالیچه ت خوابت برده بود البت...

    ادامه مطلب
  • 95/12/04تا96/01/04دوسال و نه ماهگی شاه پسر

  • نیلوبلاگ

    این روزا دیگه داریم کم کم واسه سال جدید آماده میشیم دیگه آخرین روزای سال رو پشت سر میذاریم.یکی دو بار با خاله جون رفتیم خرید یه بارم بردیمتخانه و کاشانه کرج برات کمی خرید کردم. درحین خرید بازی هم میکردی ماشین سواری و ... یه عروسک لاک پشت خواستی برات خریدم خیلی دوسش داشتی توت فرنگی خیلی دوس داشت...

    ادامه مطلب
  • 96/01/04تا96/02/04دوسال و ده ماهگی پسرگلم

  • نیلوبلاگ

    از روز یکم فروردین تا روز12 ام شمال بودیم یه روز بردیمت اسکله ی بندر انزلی وتو کشتیهای زیادی ازنزدیک دیدی اونجا واسه مرغهای دریایی نون میریختنتوام ذوق میکردی میگفتی بگیریمشون. یه روزم با شوهرعمه که شغلش آتشنشانه بردیمت یه ایستگاه آتشنشانی اونجا سوار ماشین آتشنشانی شدی و دوست نداشتی پیاده بشی. ...

    ادامه مطلب
  • از95/08/04تا95/09/04 دوسال و پنج ماهگی شاه پسر

  • نیلوبلاگ

    پسرگلم ازاونجایی که یکماه دیگه بزرگتر شدی هم شیطنتت بیشتر شده هم حرف زدنت قشنگتر,ولی بازم یه سری ازکلمات مونده که تلفظشو درست بگی. توی این ماه یه سفر شمال رفتیم خونه پدرجون آخه براشون رب برده بودیم از مچصولات شرکت بابایی واسه خاله مریم و زن عموی بابایی بردیم اونجا رب انار و برگ سیر خریدیم که براتون غذای شمالی درست کنم به بهدهنم آب افتاد. توی راه وایسادیم چایی بخوریم یه سگ تنها دنبال غذا میگشت منم لقمه پنیر و گردو برداشته بودم دادم به بابایی باهم به هاپویی غذا دادین اونم همه رو خورد. xa0 xa0 اونج...

    ادامه مطلب
  • 95/09/04تا95/10/04 دوسال و شش ماهگی پسر عزیزم

  • نیلوبلاگ

    امروز 7آذرماهه, هوا دیگه سرد شده بابایی هم شبکاره,و شاه پسرم مرد خونه ست ولی وقتی بابایی نیست بیشتر اذیتم میکنی دوست داری آرنج یا بازوی دستمو دندون بگیری واسه همین وقتی لباس آستین بلند میپوشم میگی مامان این لباس قشنگ نیست لباس خوشگل بپوش,ای شیطون الان 17 تا دندون داری 8تا بالا 9 تا پایین ولی هنوز حرص دندون گرفتن داری xa0 خیلی قشنگ حرف میزنی فقط کافیه یه بار بهت حرفی بزنم سریع یاد میگیری و بعدا تکرار میکنی پسر باسلیقه و مرتبی هستی جدیدا اجازه نمیدی بچه ها به اسباب بازیهات دست بزنن اما زود تسلیم م...

    ادامه مطلب
  • از 95/07/04تا95/08/04دوسال و چهارماهگی پسرگلم

  • نیلوبلاگ

    شاه پسرم تواین سن یاد گرفتی اسمتو درست تلفظ کنی قبلا میگفتی آآ طاطا الان میگی آآطاها.قبلا به دایی میگفتی دادی الان میگی داهی بعضی وقتهاهم درست میگی دایی xa0هفته پیش باخاله رفتیم پارک توی راه یه اسباب بازی فروشی بود رفتیم برات یه چیز بخرم اونجا یه سرویس قابلمه به چشمم خورد که برات برداشتم چون دوست داری که مثلا آشپزی کنی وکیک بپزی بعدش چندتا چیز دیگه قیمت کردیم توام بادقت به همشون نگاه میکردی موقع خروج از مغازه یه بسته شش تایی از این ماشین کوچولوها نظرتو جلب کرد برداشتی و بهم نشون دادی منم گفتم آر...

    ادامه مطلب
  • هیجده ماهگی شاه پسر شروع شد94/09/04تا94/10/04

  • نیلوبلاگ

    پسرعزیزم تاحالا دوسه باری چیدمان اتاقتو عوض کردم این ماهم این کارو کردم که فکر میکنم این بهتره عکسشو میذارم. دی ماه 94برف قشنگی بارید همه جاسفید شد منم بردمت حیاط تا ازنزدیک برف رو ببینی چون پارسال کوچولو بودی و برف زیادی هم نبارید. امسال دومین شب یلدارو باهم بودیم و من براتون کیک درست کردم ولی همون کلاهی که پارسال برات بافتم رو سرت گذاشتم. تعداد دندونات 5تاشده گلم 3تا بالا 2تا پایین. یادگرفتی قابلمه میذاری زیر پاهای کوچولوت و میری بالا متاسفانه چندروز مونده بود به واکسن آخرین واکسنت که با...

    ادامه مطلب