روز عید فطر رسید برات کیک خریدیم و بردیم خونه مامان جون
بابایی هم سه روزی تعطیل بود.بعدش رفتیم خونه باباحاجی چون اولین
عیدش بود و خیلی مهمون براشون اومد




شام به همراه خاله و بابایی رفتیم بیرون آخرشب هم رفتیم خونه
شب موقع خواب متوجه شدم دستبند طلات توی دستت نبود
خیلی به هم ریختم آخه اونو دایی جون واسه به دنیا اومدنت خریده بود
یه پلاک ماهی هم که خاله برات خریده بودآویزونش بود ولی گم شدن.
عیدفطر حیاط خونه باباحاجی خدابیامرز

فردای عید فطر به همراه خاله و بابایی رفتیم ورده یه جایی سمت
براغانه خیلی خوش گذشت

فرداش هم رفتیم قزوین ناهارخوردیم شام هم خونه ریحانه اینا بودیم




روز بعدش عمه اینا اومدن خونمون پنجشنبه9تیر بود جمعه هم رفتن
برات ازمشهد یه ماشین کوچولو خریده بودن.
بازهم بهمراه خاله رفتیم بیرون خیلی بهمون خوش میگذشت

هروقت میخواستیم از پل عابر بریم سمت دیگه خیابون میخواستی که ازت
عکس بندازم واسه همین روی پل خیلی عکس داری
ازروی پل میرفتیم پارک



اینم یه روزدیگه


آخرای ماه مادرجون و پدرجون ازشمال اومدن مادرجونو بردیم دکتر
برای تولدت فوتبال دستی اورده بودن

هوس کیک کرده بودی بابا برات یه کیک یه نفره خرید البته دوتایی
رفتین خریدین

یه روز قبل از سی وهفت ماهگیت روز دختر بود 3مرداد و ما به
همراه خاله و مامان جون رفتیم خونه رزا جوووون

سی و هفت ماهگی شاه پسرم به خوشی گذشت

شاه پسر93...
ما را در سایت شاه پسر93 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 4:25