کم کم آماده شدیم برای ایام تاسوا و عاشورا.برات لباس مشکی و
زنجیر و شلوار لی خریدم زنجیرتو دوست داشتی



روز تاسوا رفتیم خونه بابا جون.رزااینا هم اومدن باهم به پارک رفتیم


شب هم با دایی جون به امامزاده طاهر رفتیم


روزعاشورا


بعدازظهرعاشورا رزا اومد خونه ما وبعدازاینکه خوابیدین و بیدار شدین
باهم کلی بازی کردین شب دایی و زندایی اومدن و رزارو بردن

کتابخونی رو دوست داشتی واسه همین از کتابخونه برات کتاب میگرفتم

این پتوی سیسمونیته چون چندبار شمال رفتنی بردیمش بهش میگی
پتوی شمال

خیلی دوست داشتی برات بیل بخرم خاک بازی کنی
حیاط باباحاجی خدابیامرز


بغل خونمون داربست زده بودن واسه کسایی که ازمکه میان بنر بزنن
توام هروقت بیرون میرفتیم ازش آویزون میشدی ذوق میکردی

باپوست گرو و کاغذ و رنگ لاکپشت درست کردیم ازشبکه پویا یادگرفتیم

یه خواب شیرین ظهر

رفتیم که با مترو بریم خونه مامان جون اما مترو خراب بود با اتوبوس رفتیم
حیاط مترو



با در قابلمه و ماژیکات خورشید درست کردی

باهم میریم کتابخونه بعدشم پارک پیش کتابخونه



چهل ماهگی پسرگلم درکنار النا دخترهمسایه گذشت

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۶ساعت ۱۲:۱۵ ب.ظ  توسط مامان شاه پسر
|
شاه پسر93...
ما را در سایت شاه پسر93 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 5:27